خلاصه کتاب گفتار در روش نوشته رنه دکارت

خلاصه کتاب گفتار در روش

خلاصه کتاب گفتار در روش

سلام و درود از اینکه این سایت و این مقاله را مطالعه می کنید از شما بینهایت سپاسگذارم باید بگویم دو دسته آدم در هستی وجود دارد :

دسته اول آنهایی که کتب رنه دکارت را خوانده اند

دسته دوم افرادی که در رویای خواندن کتب رنه دکات هستند

و خوب دسته سومی اساسا وجود ندارد…..

 

گفتار در روش یا Discours de la méthode یک شرح حال و متن فلسفی است که توسط رنه دکارت در سال ۱۶۳۷ منتشر شده است. البته عنوان کامل کتاب گفتار در روش

درست به کار بردن عقل و جستجوی حقیقت در علوم است. دکارت این کتاب را به زبان فرانسوی نوشته است. متن منقح ترجمه محمد علی فروغی از این کتاب در سال‌های اخیر، با

شرح و مقدمه اتین ژیلسون به ترجمه سیداشکان خطیبی، از سوی نشر مرکز دوباره به چاپ رسیده است.

 

می اندیشم، پس هستم…

هستم، چون فکر می کنم…

فکر می کنم، چون شک می کنم. رنه دکارت

 

این کتاب کتابی بسیار سنگین و قابل تامل که کلا خط فکری من را هم بهم ریخت  مخصوصا از این جهت که مازیار میر خود را یک دانشجوی قرن بیست و یکمی می داند و در

رویارویی با دانشمند سال ۱۶۳۷ و با خواندن تک تک واژگان این دانشمند بزرگ و یا افسانه ای خود را بیش از پیش ناتوان یافت…. ..

 

مردی افسانه ای و بسیار بزرگ که در ۱۳ ماهگی مادر را از دست داد و پدرش به قول خودمان کفن خشک نشده زن دیگری اختیار کرد و این پس را را

پیش مادربزرگ مادریش رها کرد …..پدر دکارت هرگز او را تشویق نمی کرد و ارزشی برای دستاوردهای او قایل نبود. پس از انتشار Discours de la méthode – اولین کتاب بین المللی

و مشهور دکارت که او را به شهرت بین المللی رساند – این گفته از پدرش نقل شده :

«از همه فرزندانم فقط از یکی ناراضی هستم. آیا مجبور بودم پسری به دنیا بیاورم که آنقدر مسخره باشد که خود را با پوست گوساله مشغول کند…. حال انکه دکارت

دکارت پیوسته به فکر یکی ساختن همه علوم افتاده بود کاری بسیار بزرگ . در شب دهم نوامبر ۱۶۱۹ وی سه رؤیای امیدبخش دید و آن‌ها را چنین تعبیر کرد که «روح حقیقت او را

برگزیده و از او خواسته تا همه دانش‌ها را به صورت علم واحدی درآورد».

این رؤیاها به‌قدری او را مشعوف ساخت که نذر کرد تا مقبرهٔ حضرت مریم را در ایتالیا زیارت نماید. وی چهار سال بعد به نذر خود هم وفا کرد….

 

 

انسان نباید هیچ امری را به عنوان حقیقت قبول کند، مگر آنکه به راستی در نظر او حقیقت باشد.

زبان کتاب

 

رنه دکارت یکی از افرادی است که خط فکری مرا تشکیل می دهد بیشتر اوقات به تفکر او مشکوک می شوم و چرای مقدس در ذهن من شکل می گیرد که چرا دکارت کتابهایش و مخصوصا این کتاب را مستقیماً به زبان فرانسوی نوشت شاید برای اینکه با سنت مرسوم کتابت متون علمی به زبان لاتین مخالفت را به صورت زیر پوستی و نرم ابراز نماید.

 

این مقاله در شش بخش نوشته شده است که دکارت آن‌ها را به این صورت تقسیم‌بندی می‌کند:

۱- ملاحظات مختلف مربوط به علوم

۲- قواعد اصلی روشی که نویسنده پی گرفته است.

۳- برخی از احکام و قواعد اخلاقی که وی از این روش استنباط کرده است.

۴- استدلال‌هایی که نویسنده با آن‌ها وجود خدا و نفس انسان را اثبات می‌کند، که بر آن اساس، متافیزیک خود را پی‌ریزی می‌کند.

۵- ترتیب مسائلی که نویسنده در علوم طبیعی تحقیق کرده است، به خصوص دربارهٔ حرکت قلب و برخی مشکلات دیگر در حوزه طب، و همچنین در باب تفاوت بین نفس انسان و جانوران نازل‌تر.

۶- آنچه نویسنده معتقد است، برای پیشرفت بیشتر در تحقیقات علوم طبیعی لازم است، بغیر از آنچه تاکنون انجام شده است، و در نهایت دلایلی که او را وادار به نوشتن این کتاب کرده است.

از هیچ اندیشه جدیدی بدون فهم آن حمایت نکنید. بلکه با شک و تردید در آن وارد شده و حقیقت را کشف کنید.

 

این کتاب اول بار در ۱۲۷۹ هجری قمری و به دستور آرتور دو گوبینو به دست ملا لاله‌زار با همکاری امیل برنه تحت عنوان «حکمت ناصریه» و با غلط‌ها فراوان به فارسی ترجمه شد. در این ترجمه نام مؤلف «دیاکرت» نوشته شده و حتی تاریخ درگذشت دکارت ۱۶۱۵ ذکر شده درحالی که صحیح آن ۱۶۵۰ است و از دو گوبینو به عنوان کانت دوقوبینو، «وزیر مختار و ایلچی مخصوص دولت فرانسه» نام برده شده است.

ترجمه دیگری هم از سوی افضل‌الملک کرمانی از روی متن ترجمه شده ترکی انجام شده که هیچگاه چاپ نشد.

ترجمهٔ دیگر کتاب از محمدعلی فروغی است و در آغاز به‌عنوان ضمیمهٔ جلد اول کتاب عنوان «سیر حکمت در اروپا» منتشر شد…

بخشهایی از کتاب

گفتار در  روش درست راه بردن عقل و جستجوی حقیقت در علوم

اگر این گفتار پردراز نماید که خواندنش همه در یک هنگام میسر نباشد میتوان آنرا شش بخش نمود. بخش نخستین ملاحظات چند در باب علوم را در بردارد. بخش دوم قواعد اصلی

روشی که مصنف در پی آن بوده است. بخش سوم پاره‌ای از قواعد اخلاق که از آن روش بر آورده است. بخش چهارم دلایل اثبات وجود باری و روح انسانی بنیاد علم مابعدالطبیعهٔ[۱] او

است. بخش پنجم ترتیب مسائل علم طبیعی که آنها را جستجو کرده است مخصوصاً بیان حرکت قلب و پاره‌ای از مشکلات دیگر که متعلق بطب میباشد سپس تفاوتی که میان روح

انسان و روح جانوران هست. و در بخش آخر گفتگو میکند از آنچه ضرور است برای اینکه در تحقیق احوال طبیعت بیشتر پیشرفت حاصل شود و آنچه مصنف را بنوشتن این کتاب

برانگیخته است.

این مطلب بعنوان ضمیمه در کتاب سیر حکمت در اروپا منتشر شده است.

برای اینکه بتوانم در مسیر زندگانی با اطمینان خاطر گام بردارم و عمل کنم،
میل فوق العاده ای دارم که بدانم چگونه می توان بین حقیقت و غیر حقیقت،
راست و دروغ و درستی و نادرستی تفاوت قایل شد.
رنه دکارت

 

بخش اول

میان مردم عقل از هر چیز بهتر تقسیم شده است . چه هر کس بهرهٔ خود را از آن چنان تمام میداند که در مردمانی که در هر چیز دیگر بسیار دیر پسندند، از عقل بیش از آنکه دارند آرزو

نمی کنند و گمان نمیرود همه در این راه کج رفته باشند بلکه باید آنرا دلیل دانست براینکه قوهٔ درست حکم کردن و تمیز خطا از صواب، یعنی خرد یا عقل طبعاً درهمه یکسان است و

اختلاف آرا از این نیست که بعضی بیش از بعض دیگر عقل دارند بلکه از آنستکه فکر خود را بروشهای مختلف بکار میبرند و منظورهای واحد در نظر نمیگیرند چه ذهن نیکو داشتن

کافی نیست بلکه اصل آنستکه ذهن را درست بکار برند و نفوس هر چه بزرگوار باشند. همچنان که بفضائل بزرگ راه میتوانند یافت بخطاهای فاحش نیز گرفتار میتوانند شد و کسانیکه

آهسته می روند اگر همواره در راه راست قدم زنند از آنان که میشتابند و از راه راست دور میشوند بسی بیشتر میروند.

من دربارهٔ خود هرگز گمان نبرده‌ام که ذهنم از هیچ جهت درست تر از اذهان عامه باشد، بلکه غالباً آرزومند شده‌ام که کاش مانند بعضی کسان فکرم تند یا خیالم واضح و روشن یا

حافظه‌ام وسیع و حاضر میبود و جز این صفات چیزی نمیدانم که برای کمال ذهن بکار باشد چه عقل را چون حقیقت انسانیت و تنها مایهٔ امتیاز انسان از حیوان است در هر کس تمام

می پندارم و در اینباب پیرو عقیدهٔ اجتماعی حکما هستم که میگویند کمی و بیشی، دراعراض است و در هر نوع از موجودات صورت یا حقیقت افراد بیش و کم ندارد.

اما باک ندارم و میگویم که بگمانم طالعم یار بوده و در روزگار جوانی براههائی افتاده‌ام که مرا بنظرهائی و اصولی رهبری نموده و بآن واسطه روشی برای خود درست کرده‌ام که میتوانم

بآن روش اندک اندک بر معرفتم بیفزایم و کم کم آنرا ببالاترین مرتبه که ذهن ضعیف و عمر کوتاه من امکان وصولش را هتحمل است برسانم. چه هم اکنون بهره‌هائی از آن برده‌ام که

هرچند در احکامی که دربارهٔ خود میکنم میخواهم بیشتر بجانب شک متمایل باشم تا غرور، و چون بدیدهٔ حکیم بکارهای همهٔ مردم مینگرم تقریباً هیچیک نیست که بچشمم لغو و

بیهوده نیاید. با اینهمه از پیشرفتهائیکه بگمان خود در جستجوی حقیقت کرده‌ام بسی خرسندی دارم و برای آینده هم چنان امیدوارم که میتوانم باور کنم که اگر در میان مشاغل بشری

شغلی درست و نیکو و مهم باشد آنست که من برگزیده‌ام.

ولیکن ممکن است من باشتباه بوده و آنچه را زر و الماس میپندارم مس و خزف باشد، زیرا که میدانم ما چه اندازهٔ دربارهٔ خود ممکن است سهو کنیم و از تصدیقهائی هم که دوستان

دربارهٔ ما می کنند باید بدگمان باشیم. اما دلخواه من آنست که در این گفتار بنمایم که از چه راهی رفته‌ام و احوال خود را مانند تصویری نمایش دهم که همه کسی بتواند دربارهٔ آن

حکم کند تا از عقایدی که اظهار میشود و آوازه‌اش بمن میرسد وسیلهٔ معرفتی بیش از آنچه بر حسب عادت بکار میبرم بدستم آید.

پس در اینجا مرادم این نیست که روشی نشان دهم که همه کس عقل خود را درست براه برد، بلکه تنها مقصودم اینست که بنمایم من عقل خویش را از چه راه برده‌ام، زیرا کسانیکه

می خواهند بدیگران دستور دهند باید خود را از آنان داناتر بدانند و اگر در اندک چیزی بخطا روند سزاوار سرزنش خواهند بود اما این نوشته را تنها مانند سرگذشتی یا بلکه افسانه‌ای

پیشنهاد میکنم که پارهٔ از نمونه‌های آن شاید سزاوار پیروی بوده و بسیاری از آنها در خور متابعت نباشد، پس امیدوارم ببعضی سود دهد و بهیچکس زیان نرساند و همه از صداقت من

خشنود شوند.

من از کودکی در فضل و ادب پرورده شده بودم و چون اطمینان میدادند که باینوسیله از آنچه برای زندگانی سود دارد میتوان بیقین و وضوح آگاهی یافت بفرا گرفتن آنها شوق تمام

داشتم. اما چون دورهٔ تحصیلاتی را که در انجام آن برحسب عادت شخصی در صف فضلا پذیرفته میشود بپایان رسانیدم یکسره تغییر عقیده دادم. چه خود را باندازه‌ای گرفتار شبهه و

خطا یافتم که دیدم از کوششی که در دانش‌جوئی کرده‌ام هیچ سودی نبرده‌ام. مگر اینکه همواره بیشتر بنادانی خود برخورده‌ام در صورتیکه در یکی از نامی‌ترین مدارس اروپا بودم که

اگر در جائی از روی زمین مردمان دانشمند وجود دارند یقین داشتم آنجاست و آنچه دیگران در آن دارالعلم فرامیگیرند آموخته بودم بلکه بعلومی که بما تعلیم میدادند قناعت نکرده هر

کتابی که از معلومات غریب غیر متداول بحث میکند و بچنگم میافتاد مطالعه میکردم و نیز میدانستم دیگران دربارهٔ من چه عقیده دارند و مرا ازهمقدمانم پست‌تر نمی‌شمارند، با آنکه

بعضی از ایشان بنا بود جانشین استادان ما شوند و عصر خود را هم از جهت رواج علم و بسیاری دانشمندان کمتر از اعصار گذشته نمیدیدم، بنابراین میتوانستم دیگران را نیز بنوبهٔ خود

قیاس کرده معتقد شوم که در دنیا هیچ علمی چنان نیست که بمن امیدواری داده بودند.

با اینهمه آنچه را که در مدارس بدان اشتغال میورزند ناچیز نمیدیدم و میدانستم زبان‌هائی که در آنجا میآموزند برای فهم کتب پیشینیان ضرور است، و ظرافت افسانه‌ها ذهن را بیدار و

آگاهی بر وقایع مهم تاریخ طبع را بلند میسازد و چون آدمی آنها را با تمیز بخواند، قوهٔ تعقل خویش را پرورش میدهد. و خواندن همهٔ کتب نیک مانند همصحبتی با مردمان بزرگوار

دوره‌های گذشته است که نویسندهٔ آن کتابها میباشند و مصاحبهٔ با رویه ایست که در ضمن آن بهترین افکار خود را بما مینمایند، و بلاغت تأثیرات و محسنات بی‌نظیر دارد. و لطافت و

حلاوت شعر بهجت انگیز است. و در ریاضیات تدابیر دقیق بکار است که هم طبع کنجکاو را خرسند و هم کلیهٔ فنون را آسان میکند و بار زحمت انسان را سبک میسازد و رسائل اخلاقی

مشتمل بر تعلیمات سودمند بسیار است که مردم را باکتساب فضائل برمیانگیزد و علم الهی راه بهشت را بمردم مینماید. و فلسفه شخص را توانا میکند که چون از هر باب سخن راند

درست بنظر آید و عوام را باعجاب افکند و فقه و طب و علوم دیگر به مشتغلین آنها عزت و نعمت میرسانند و بالجمله مطالعهٔ همه، حتی آنها که خطا و باطل میباشند رواست تا آدمی

قدر و قیمت واقعی هر یک را دریابد و بتواند از فریب خوردن بپرهیزد.

ولیکن گمان داشتم که بقدر کفایت، عمر صرف آموختن زبان و مطالعهٔ کتب قدما و تواریخ و افسانه‌های آنها کرده‌ام زیرا همصحبتی با مردمان پیشین فی‌الجمله مانند مسافرت باشد که

یک اندازه آگاهی بر آداب اقوام مختلف ضرور است تا شخص بتواند در عادات قوم خویش بدرستی حکم کند و گمان نبرد آنچه با رسوم ما مخالفت دارد سخیف و باطل است. چنانکه

این عقیدهٔ کسانی است که سیر و سیاحتی نکرده‌اند اما هر کس مسافرت بسیار کند سرانجام نسبت بکشور خویش بیگانه میگردد، همچنین اگر آدمی بکارهائی که در قرون گذشته

بدان اشتغال میورزیدند پرسرگرم شود، از مسائلی که در عصر حاضر محل ابتلاست عاری میگردد. بعلاوه انس بافسانه‌ها بسیاری از امور را که ممتنع است ممکن بنظر می‌آورد و حتی

تواریخ صحیح هم مقدار قضایا را تغییر میدهند و بزرک مینمایند تا مردم را بخواندن آنها راغب سازند و اگر هم چنین نکنند همانا اکثر قضایای حقیر را که چندان برجسته نیست

بسکوت میگذرانند و باین سبب امور دیگری را که نقل میکنند چنانکه بوده جلوه نمی‌نماید، و هر کس امثال و شواهد تاریخ را جهت رفتار و کردار خویش پیشنهاد کند کارش بدیوانگی

کسانی منجر میشود که از پهلوانان و عیاران افسانه‌ها سرمشق میگیرند و مقاصدی را وجههٔ همت میسازد که از قوهٔ او بیرون است

بلاغت را گرامی داشتم و بشعر عاشق بودم اما این هر دو را در طبع انسان موهبت میدانستم که اکتساب آن میسر نیست، چه هر کس از قوهٔ استدلال بهره‌مندتر است و افکار خویش را

پخته‌تر می کند تا روشن و مفهوم گردد مدعای خویش را بهتر در اذهان جای میدهد هرچند بزبان روستائی سخن گوید و علم بلاغت نیاموخته باشد. و همچنین کسانیکه ابتکار

مضامین دلپسند کرده و آنها را لطف و آرایش بیشتر میدهند در شعر مقامی عالی‌تر دارند. اگر چه از علم صنعت شعر بی‌بهره باشند.

از ریاضیات لذت مخصوصی میبردم از آنرو که براهینش را یقین و واضح می‌یافتم، اما سود درستی از آن در نیافته بودم و چون نفع آن را تنها در صناعات میدیدم شگفت داشتم از اینکه

بر آن بنیاد سخت و استوار بتائی والاتر نساخته‌اند و برعکس این قضیه نوشته‌های قدمای غیر موحد را که از اخلاق بحث کرده‌اند، بکاخ بلند بسیار با شکوه مانند یافتم که بنیادش بر

آب باشد، چه فضایل را بسیار بالا میبرند و بر هر چیز در عالم مزیت می‌نهند، اما وسیلهٔ شناخت آنها را درست بدست نمیدهند و غالباً آنچه را باین اسم شریف میخوانند جز سنگدلی یا

نخوت یا نومیدی یا پدرکشی چیزی نیست

علم الهی خودمان را بسی ارجمند میشمردم و مانند دیگران وصول بهشت را آرزومند بودم اما بمن بیقین آموخته بودند که راه آن برای نادان و دانا یکسان باز است، و رهبری حقایق

منزله میباشد که برتر از عقلهای ماست، پس جسارت نداشتم که آنرا تابع قوهٔ استدلال ضیف خود سازم و معتقد بودم که اقدام و نیل بمطالعه در آن حقایق محتاج بتأیید فوق العاده از

عالم بالا و احراز مقامی فوق بشر است .

از فلسفه چیزی نمیگویم جز اینکه میدیدم با آنکه از چندین قرن نفوس ممتاز بدان سرگرم بوده‌اند هیچ قضیه‌ای از آن نیست که موضوع مباحثه و مجادله و بنابراین مشکوک نباشد و

بخود آن چنان غرور نداشتم که امیدوار باشم در این باب برخوردارتر از دیگران شوم و چون ملاحظه کردم که در هر مبحث چندین رأی مختلف میتوان یافت که هریک از آنها را جمعی از

فضلا طرفدارند، در صورتیکه البته رأی صواب و حقیقت یکی بیش نیست، پس آنچه صحتش تخمینی بود تقریباً باطل میانگاشتم.

اما دانشهای دیگر چون اصول آنها از فلسفه گرفته شده است قیاس میکردم که بر بنیادی با این سستی ممکن نیست بنائی استوار گذاشته شده باشد و عزت و نعمتی که از آن علوم

ممکن بود تحصیل کنم مرا راغب بفرا گرفتن آنها نمیساخت. چه بفضل الهی خود را نیازمند نمیدیدم که علم را برای مال پیشه کنم و اگرچه مانند پیروان روش «کلبیان» مجد و شرف را

خوار نمیشمردم. بر آنها امیدوار نبودم از روی شایستگی دارا شوم چندان وقعی نمیگذاشتم و بر قدر و قیمت تعلیمات خبیثه هم آن اندازه خود را آگاه میدانستم که از وعده‌های

کیمیاگران و اخبار اهل تنجیم و دروغهای ساحران و نیرنگها با گزافه‌گوئی‌های کسانی که بیش از معلومات خود داعیه دارند فریب نخورم.

بنابراین همینکه سنم بجائی رسید که توانستم از اختیار آموزگاران بیرون روم، آموختن علوم را یکسره رها کرده برآن شدم که دیگر طلب نکنم مگر دانشی را که در نفس خود یا در کتاب

بزرک جهان بیابم بقیهٔ جوانی را بجهانگردی و سیاحت دربارها و لشگرها و آمیزش با مردمی که احوال و اخلاق مختلف دارند و جمع‌آوری تجارب گوناگون گذرانیدم و نفس خود را در

قضایائی که زمانه با من مصادف میساخت بآزمایش در می‌آوردم و در کارهائی که پیش می‌آمد اندیشه میکردم تا سودی ببرم، چه گمان داشتم از تحقیقاتی که مردم دربارهٔ اموری که

مبتلا هستند میکنند که اگر بغلط روند در نتیجهٔ آن زیان می‌بینند بیشتر درک حقایق خواهم نمود تا از بیانات علمائی که در حجره آرمیده و در نظریاتی اظهار رأی میکنند که هیچ نوع

تأثیری ندارد و نتیجه‌ای عاید ایشان نمی‌کند جز اینکه شاید بسبب دور بودن آن آرا از فهم عامه میتوانند برخود ببالند که هوش و صنعت بسیار بکار برده‌اند تا آنها را صحیح جلوه

دهند. ولی همواره سخت مشتاق بودم که تشخیص غلط را از صحیح بیاموزم تا کارهای خود را بدرستی تمیز دهم و در زندگانی باطمینان راه بپیمایم.

هرچند تا زمانیکه آداب و عادات مردم دیگر را فقط مینگریستم موجباتی برای یقین نمی‌یافتم و تقریباً همان اندازه اختلاف که در آراء فلاسفه دیده بودم در احوال مردم مشاهده می

کردم، و بنابراین بزرگتر سودی که از این سیر در انفس میبردم این بود که بسیار چیزها میدیدم که پیش ما سخیف و رکیک است ولی اقوام بزرگ دیگر آنها را میپذیرند و معمول میدارند

و از این رو عبرت میگرفتم که عقاید و ملکاتی را که فقط از راه انس و عادت پیدا کرده‌ام چندان مسلم نپندارم و از این راه کم کم بسیاری از اشتباهات را از خود دور میکردم که روشنی

طبیعی ذهن را مایهٔ تیرگی است و مانع از آنست که شخص بدرستی تعقل نماید. اما چون چندسال از عمر خود را بمطالعهٔ کتاب جهان بسر بردم و در تحصیل تجربه کوشش نمودم

یک روز بر آن شدم که در خود نیز بنای مطالعه گذارم و تمام قوای ذهن خویش را برای اختیار راههائی که باید بپیمایم بکار برم و گمان دارم که فواید مهاجرت از وطن و دوری از کتب

سبب شد که از آن مطالعه بسی بیشتر سود بردم. ….

 

این مطلب در  شش بخش تالیف گشته است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *