نقدی بر کتاب فیه مافیه و برخی تفکرات مولانا

نقدی بر کتاب فیه مافیه و برخی تفکرات مولانا

نقدی بر کتاب فیه مافیه

#مازیارمیر

Updated on Saturday – 03.2022

 

قبل از هر سخن باید بگویم نویسنده شیفته و دوستدار مولانای بزرگ است و نقدی بر فیه مافیه اساسا بنا بر رد و یا تخریب حضرت مولانا  و یا انچه در فرهنگ ما ایرانیان عرف شده

است نبوده و نیست .بدون شک باید گفت که حضرت مولانا ( مولوی ) یکی از بزرگ‌ترین اندیشمندان تاریخ و فرهنگ ایرانی است و بررسی سیر تفکّر در این سرزمین بدون مراجعه به

آراء و اندیشه‌های این شاعرِ فیلسوف ناقص و ابتر است. او مصداق بارز این سخن نیچه است که می‌گفت: «شاعری که فیلسوف نباشد، شاعر نیست و فیلسوفی که شاعر نباشد،

فیلسوف نیست.» ایرانیان اغلب مولوی را با آثار منظومش یعنی «مثنوی معنوی» و «دیوان شمس» می‌شناسند و کمتر کسی است که به سراغ آثار منثور او رفته باشد، لااقل در بین

عامه مردم چنین است. اما وقتی به آثار منثور او مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که او در نثر هم ید طولایی دارد و حتی قطعه‌هایی از نثر او از حیث شیوایی و شاعرانگی بر برخی از اشعارش

پیشی می‌گیرد. اگرچه برخی از آثار منثور او محصول قلم خود او نیستند و گفته‌های او در مجالس و محافلی است که در آنها شرکت کرده و سخن رانده است و دیگران مکتوبش

کرده‌اند، اما باز هم نمی‌توان زبان شیوا و شاعرانه او را در این دسته از آثارش نادیده گرفت.

#مازیارمیر

 

قبل از هر سخن به راستی مولانا کیست؟

 

جلال‌الدین محمد بلخی متولد ۱۵ مهر ۵۸۶ – ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) معروف به مولانا، مولوی و رومی، شاعر پارسی‌گوی ایرانی است.نام کامل وی «محمد بن محمد بن حسین
حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»،
«مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده‌استبه
نظر می رسد که نفوذ مولوی فراتر از مرزهای ملی و تقسیمات قومی است. ایرانیان، افغان‌ها، تاجیک‌ها، ترک‌ها، یونانیان، دیگر مسلمانان آسیای میانه و مسلمانان جنوب شرق آسیا
در مدت هفت قرن گذشته به شدت از میراث معنوی رومی تأثیر گرفته‌اند. اشعار او به‌طور گسترده‌ای به بسیاری از زبان‌های جهان ترجمه شده‌است. ترجمه سروده‌های مولوی که با
نام رومی در غرب شناسایی شده به عنوان «محبوب‌ترین» و «پرفروش‌ترین» شاعر در ایالات متحده آمریکا شناخته می‌شود.بیشتر آثار مولوی به زبان فارسی سروده شده‌است، اما در
اشعارش به‌ندرت از ترکی، عربی و کاپادوسیه‌ای یونانی نیز استفاده کرده‌است مثنوی معنوی او که در قونیه تصنیف شده‌است یکی از عالی‌ترین اشعار زبان فارسی به‌شمار
می‌رودآثار او به‌طور گسترده در سراسر ایرانِ بزرگ خوانده می‌شود و ترجمه آثار او در ترکیه، آذربایجان، ایالات متحده، و جنوب آسیا بسیار پرطرفدار و محبوب هستند.

 

جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع‌الاول (برابر با ۱۵ مهرماه) سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ[۲۸] یا وخش[۲۹] زاده شد.[۲۸] پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین

ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و

دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی؛ پرچم‌داران کلام و جدال با او مخالفت کردند. از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان

محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را علیه او برانگیخت. سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچ کرد و سوگند یاد کرد که تا محمد

خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. روایت شده‌است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه خود را

به او هدیه داد. فرانکلین لوئیس این حکایت را رد می‌کند و غیرواقعی می‌داند.[۳۰] وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت. سپس با

دعوت علاءالدین کیقباد سلجوقی به قونیه رهسپار شد و تا اواخر عمر همان‌جا ماندگار شد. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸

قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.

 

 

همه کردند رو به فرزندش

که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بوداز تو خواهیم جمله مایه و سود

 

سید برهان‌الدین محقق ترمذی، مرید پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی بود که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی سفر کرد تا با مرشد خود، سلطان‌العلما در قونیه دیدار

کند؛ اما وقتی که به قونیه رسید، متوجه شد که او جان باخته‌است. پس نزد مولانا رفت و بدو گفت: «در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا

خلف صدق پدر شوی.» مولانا نیز به دستور او به ریاضت نشست و نه سال با او همنشین بود تا اینکه برهان‌الدین رخت بربست.

 

بود در خدمتش به هم نه سالتا که شد مثل او به قال و به حال

مؤمنه خاتون

 

مؤمنه خاتون همسر بهاءالدین ولد و مادر جلال‌الدین محمد مولاناست. گور او در قرامان / لارنده کشف شده، بنابراین باید بین سال‌های ۶۲۶–۶۱۹/۱۲۲۹–۱۲۲۲ از دنیا رفته باشد.

در سال‌های بعد از ۶۱۷ قمری یعنی اواسط دهه ۱۲۲۰ میلادی بهاءالدین ولد و خانواده‌اش که جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) نیز در آن بود به آناتولی مرکزی، روم رسیدند. لقب رومی

جلال‌الدین از اینجاست. آنان مدتی در لارنده / کرمن کنونی توقف کردند. مردم آن سامان هنوز هم به دیدن مسجد کوچکی که به افتخار او – مؤمنه خاتون – ساخته شده می‌روند.

کرمن، پایتخت سلجوقیان روم، در حدود یکصد کیلومتری جنوب خاوری قونیه واقع است، علاءالدین کیقباد که عالمان و عارفان سراسر دنیا را گرد خود جمع کرده بود، بهاءالدین ولد

پدر مولوی را به این شهر فراخواند. قونیه شهری بود که بهاءالدین ولد و خانواده اش پس از چهار سال اقامت در لارنده در سال ۶۲۶ یا ۶۲۷ قمری = ۱۲۲۸ میلادی در آنجا سکنی

گزیدند.

ظاهراً مولانا و برادرش علاءالدین – که بعدها مولوی یکی از پسرانش را به نام او نامگذاری کرد – از دختر قاضی مشرف بوده‌اند و بهاءولد زن یا زنان دیگری داشته و احتمالاً از آن‌ها

نیز صاحب فرزندانی بوده‌است. بهاءولد در معارف خود از دو زن یاد کرده‌است.

بعضی مدعی شده‌اند که خانواده پدری بهاءالدین از احفاد ابوبکر، خلیفه اول اسلام هستند، این ادعا چه حقیقت داشته باشد و چه نداشته باشد، دربارهٔ پیشینه قومی این خانواده هیچ

اطلاع مسلمی در دست نیست. نیز گفته شده که همسر بهاءالدین از خاندان خوارزمشاهیان بوده‌است که در ولایات خاوری حدود سال ۳–۴۷۲ قمری حکومت خود را پایه‌گذاری کردند،

ولی این داستان را هم می‌توان جعلی دانست و رد کرد. خوارزمشاه در سال ۳–۶۰۲ قمری بلخ موطن جلال‌الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد.

اسلاف مولانا – چنان‌که فرزند او سلطان ولد نیز بدین معنا اشارت دارد از تباری عظیم و بزرگ بودند. البته شاید روایتی که در انتساب سلطان العلما به خلیفه اول یعنی ابوبکر بن ابی

قحافه به افواه افتاده و رواج یافته، از آن باشد که نام جد مادری وی «ابوبکر» بوده‌است، و بعدها نام شمس‌الائمه ابوبکر محمد، با نام ابوبکر – نخستین خلیفه راشدین درآمیخته باشد.

[ خاندان بهاءولد هم نسبت صدیقی و ابوبکری داشت و هم نسبت علوی ادعا می‌کرد.

شمس تبریزی

 

آرامگاه شمس تبریزی در خوی، ایران

شاعر پارسی‌گوی مولانا در ۳۷ سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا اینکه شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز سه‌شنبه ۲۶

جمادی‌الثانی ۶۴۲ قمری نزد مولانا رفت و مولانا شیفتهٔ او شد. در این ملاقات کوتاه وی دورهٔ پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال، مولانا آثاری برجای گذاشت که از عالی‌ترین نتایج

اندیشهٔ بشری است. مولانا حال خود را چنین وصف می‌کند:

 

زاهد بودم ترانه‌گویم کردیسر حلقهٔ بزم و باده‌جویم کردی
سجاده‌نشینِ با وقاری بودمبازیچهٔ کودکانِ کویم کردی

دیدار شمس تبریزی و مولانا

روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمی‌گشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد:

«محمد (ص) سر حلقهٔ انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به

زبان راند؟» مولانا فرو ماند و گفت: درویش، تو خود بگوی. گفت: اختلاف در ظرفیت است که محمد را گنجایش بیکران بود، هر چه از شراب معرفت در جام او می‌ریختند همچنان

خمار بود و جامی دیگر طلب می‌کرد. اما بایزید به جامی مست شد و نعره برآورد: شگفتا که مرا چه مقام و منزلتی است! سبحانی ما اعظم شانی! پس از این گفتار، بیگانگی آنان به

آشنایی تبدیل شد. نگاه شمس تبریزی به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمده‌ام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله می‌توانی رسید؟

و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و این‌بار مزاحم را از شانه‌هایم بردار.»

شمس تبریزی در حدود سال ۶۴۲ قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع مشغول شد و از آن زمان طبعش در

شعر و شاعری شکوفا شد و اشعار پرشور عرفانی سرود. کسی نمی‌داند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و چه آموخت که این‌گونه دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس تبریزی عالم

و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کرده‌اند که او از حیث دانش و فن بی‌بهره بوده‌است که نوشته‌های او بهترین گواه بر دانش گسترده‌اش در ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان

است.

غیبت موقت شمس تبریزی

مریدان می‌دیدند که مولانا مرید ژنده‌پوشی گمنام شده و توجهی به آنان نمی‌کند، به فتنه‌جویی روی آوردند و به شمس تبریزی ناسزا می‌گفتند و تحقیرش می‌کردند. شمس تبریزی از

گفتار و رفتار مریدان رنجید و در روز پنجشنبه ۲۱ شوال ۶۴۳ قمری، هنگامی‌که مولانا ۳۹ سال داشت، از قونیه به دمشق کوچ کرد. مولانا از غایب بودن شمس تبریزی ناآرام شد. مریدان

که دیدند رفتن شمس تبریزی نیز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشیمانی از مولانا پوزش‌ها خواستند.

پیش شیخ آمدند لابه‌کنانکه ببخشا مکن دگر هجران
توبهٔ ما بکن ز لطف قبولگرچه کردیم جرم‌ها ز فضول

مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس تبریزی را به قونیه بازگردانند. شمس تبریزی بازگشت و سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در

رکاب شمس تبریزی راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.[نیازمند منبع]

غیبت دائم شمس تبریزی

پس از مدتی دوباره حسادت مریدان برانگیخته شد و آزار شمس تبریزی را از سر گرفتند. شمس تبریزی از کردارهایشان رنجید تاجایی که به سلطان ولد شکایت کرد:

خواهم این بار آنچنان رفتنکه نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجزندهد کس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز، گویند اینکه ورا دشمنی بکشت یقین

شمس تبریزی سرانجام بی‌خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. تاریخ سفر او و چگونگی آن به درستی دانسته نیست.

شیدایی مولانا

مولانا در دوری شمس تبریزی ناآرام شد و روز و شب در سماع بود و حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد.

روز و شب در سماع رقصان شدبر زمین همچو چرخ گردان شد

مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. او هر چند شمس تبریزی را نیافت؛ ولی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت و دریافت آنچه که او در پی

آنست در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند.

مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می‌کرد تا در رهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج

کند. چندین سال گذشت و باز حال و هوای شمس تبریزی در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبریزی را نیافت و به قونیه بازگشت.

مولانا رومی و صلاح‌الدین زرکوب

مولانا همچون عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نمی‌شود و حق در همهٔ مظاهر پیدا و ظاهر است و اینک باید دید که آن آفتاب جهان‌تاب از کدامین

کرانه سر برون می‌آورد و از وجود چه کسی نمایان می‌شود.

روزی مولانا از کنار زرکوبان می‌گذشت. از آواز ضرب او به چرخ درآمد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با

مولانا در سماع بود. بدین ترتیب مولانا شیفته صلاح‌الدین شد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب جای خالی شمس تبریزی را تا حدودی پر کرد. صلاح‌الدین مردی عامی و درس نخوانده از

مردم قونیه بود و پیشهٔ زرکوبی داشت. مولانا زرکوب را جانشین خود کرد و حتی سلطان ولد با همه دانشش از او اطاعت می‌کرد. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدرش بود ولی

مقام خود را به‌ویژه در علوم و معارف برتر از زرکوب می‌دانست؛ اما سرانجام دریافت که دانش و معارف ظاهری چاره‌ساز مشکلات روحی و معنوی نیست. او با این باور مرید زرکوب

شد. صلاح‌الدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر حال مولانا تا ۱۰ سال با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و جان سپرد و در قونیه دفن شد.

مولانا و حسام‌الدین چلبی

مقالهٔ اصلی: حسام‌الدین حسن چلبی

حسام‌الدین چلبی از عارفان بزرگ و مرید مولانا بود. او در سال ۶۲۲ قمری در قونیه متولد شد. خانواده او اصالتاً اهل ارومیه بودند که به قونیه مهاجرت کرده بودند بدین جهت مولانا او

را در مقدمه مثنوی اورموی خوانده‌است. لقب دیگر او «ابن اخی ترک» بود. مولانا با او نیز ۱۰ سال همنشین بود. مولانا به سفارش حسام‌الدین مثنوی معنوی را به رشتهٔ نگارش درآورد

و گه گاه در مثنوی نام حسام‌الدین به چشم می‌خورد به همین سبب در ابتدای امر نام حسامی‌نامه را برای مثنوی معنوی برمی‌گزیند.

درگذشت مولانا

 

آرامگاه مولوی در قونیه، ترکیه

مولانا، پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ قمری درگذشت.

در آن روز پرسوز، قونیه در یخ‌بندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می‌گوید: «بسی مستکبران و

منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود:

بعد چل روز سوی خانه شدندهمه مشغول این فسانه شدند
روز و شب بود گفتشان همه اینکه شد آن گنج زیر خاک دفین

آثار

مثنوی معنوی

مقالهٔ اصلی: مثنوی معنوی

مثنوی معنوی مهم‌ترین اثر مولوی است. این مجموعه شعر دارای شش جلد است و بیست و هفت هزار بیت دارد.[۴۵] بسیاری، مثنوی معنوی را یکی از بزرگترین آثار شعر عرفانی می‌دانند.

 

نسخه‌ای خطی از مثنوی معنوی در شیراز

شیخ بهایی در ستایش مثنوی می‌گوید:

 

من نمی‌گویم که آن عالیجنابهست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنوی معنوی مولویهست قرآنی به لفظ پهلوی

 

مولانا کتاب مثنوی معنوی را با بیت «بشنو این نی چون شکایت می‌کند /از جدایی‌ها حکایت می‌کند» آغاز می‌کند. در مقدمهٔ عربی مثنوی معنوی نیز که نوشته خود مولانا است، این

کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده می‌شود ((به عربی: «هذا كتابً المثنوي، وهّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين»)). مثنوی معنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از ۵۰

سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. اهمیت مثنوی نه از آن رو که از آثار قدیم ادبیات فارسی است؛ بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد.

مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلکه کتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفته‌است: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند

که مثنوی معراج حقایق است نه آنکه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست بلکه عرفان تغییر است.

اگر بخواهیم مجموعهٔ عظیم و پربار بیست و شش هزار بیتی مثنوی معنوی را کوتاه و خلاصه کنیم، به هجده بیتی می‌رسیم که سرآغاز دفتر اوّل مولاناست و به «نی نامه» شهرت

یافته‌است. گرچه آغاز مثنوی مولانا (نی نامه) با دیگر آثار نثر و نظم فارسی تفاوت دارد امّا روح نیایش و توجّه به حق، در تار و پود آن نهفته‌است.

این «نی» همان مولاناست که به عنوان نمونهٔ یک انسان آگاه و آشنا با حقایق عالم معنا، خود را اسیر این جهان مادّی می‌بیند و «شکایت می‌کند» که چرا روح آزادهٔ او از «نیستانِ»

عالم معنا بریده‌است. او در مثنوی و دیوان شمس، بارها خود، یا انسان آگاه را به نی و چنگ تشبیه کرده‌است:

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی…

ما چو ناییم و نوا در ما زتوست…

دیوان شمس تبریزی

مقالهٔ اصلی: دیوان شمس تبریزی

 

نسخه‌ای خطی از کلیات شمس تبریزی در قونیه

غزلیات و «دیوان شمس تبریزی» (یا دیوان کبیر)، محبوبیت فراوانی کسب کرده‌اند. درصد ناچیزی از این غزلیات به زبان‌های یونانی و عربی و ترکی است و عمده غزلیات موجود در

این دیوان به فارسی سروده شده‌اند. به علاوه بیش از سی و پنج هزار بیت به فارسی، او حدود هزار بیت به عربی و کمتر از دویست بیت (اغلب به ملمع فارسی-ترکی یا فارسی-یوانی)

به ترکی و یونانی (جمعاً کمتر از یک سوم از یک درصد اشعارش) در این دیوان دارد.

رباعیات

رباعیات مولانا بخشی از دیوان اوست. این قسمت از آثار مولانا در مطبعهٔ اختر (استانبول) به سال ۱۳۱۲ هجری قمری به طبع رسیده و متضمن ۱۶۵۹ رباعی یا ۳۳۱۸ بیت است که

بعضی از آن‌ها به شهادت قرائن از آن مولاناست و دربارهٔ قسمتی هم تردید قوی حاصل است و معلوم نیست که انتساب به وی درست باشد.

برای نمونه:

 

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بودجوینده عشق بی‌عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گرددهرکس که نه عاشق است رد خواهد بود

آثار منثور

 

نسخه‌ای خطی از مثنوی در قونیه

فیه ما فیه

مقالهٔ اصلی: فیه مافیه

این کتاب مجموعهٔ تقریرات هفتاد و یک گانهٔ مولاناست که در طول سی سال در مجالس فراهم آمده‌است. این سخنان را پسر او، سلطان ولد، یا یکی دیگر از مریدان یادداشت کرده و

بدین‌صورت درآورده‌است. نثر این کتاب درون‌مایه‌ای از مطالب عرفانی دینی و اخلاقی دارد، ساده و روان است، سبکی محاوره‌ای دارد و اصطلاحات پیچیده در آن دیده نمی‌شود.

ترجمه انگلیسی کتاب نخستین بار به وسیلهٔ آرتور آربری با عنوان «گفتمانهای رومی» در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. ترجمه دوم کتاب را ویلر تگستون، تحت عنوان «آیاتِ غیب: گفتمان‌های

جلال‌الدین رومی» در سال ۱۹۹۴ چاپ کرد.

مجالس سبعه

مقالهٔ اصلی: مجالس سبعه

مجموعهٔ مواعظ و مجالس مولانا یعنی سخنانی است که به وجه اندرز و به طریق تذکیر بر سر منبر بیان کرده‌است. نسخهٔ خطی این کتاب در کتابخانهٔ سلیم آقا دراسگدار محفوظ و در

تاریخ کتابت آن سال ۷۸۸ می‌باشد. در این خطبه‌ها رومی آیات قرآن و احادیث را تفسیر می‌کند. وی همچنین از اشعار سنائی، عطار و دیگر شاعران، من جمله آثار خود در این

خطبه‌ها استفاده می‌کند. همان‌طور که افلاکی روایت می‌کند، پس از شمس تبریزی، رومی به درخواست بزرگان، به ویژه صلاح الدین زرکوب، خطبه‌ها را ایراد می‌کرده‌است. این

خطابه‌ها به فارسی ساده است، اما نقل قول‌های عربی و روایت او از تاریخ و احادیث، نشان از تبحر وی در علوم اسلامی دارد.

مکتوبات

(همچنین مشهور به مکتوبات) مجموعهٔ نامه‌های صد و پنجاه گانهٔ مولاناست به معاصرین خود و دو نسخهٔ آن در کتابخانهٔ دارالفنون استانبول موجود است. این نامه‌ها به زبان فارسی

تصنیف شده‌اند و مخاطب آن‌ها شاگردان، اعضای خانواده، دولتمردان و افراد صاحب نفوذ است. نامه‌های رومی نشان از اداره جامعه‌ای از شاگردان که در اطراف وی گرد آمده بودند

می‌دهد. بر خلاف سبک فارسی دو اثر منثور قبلی، نامه‌ها به صورت آگاهانه‌ای پیچیده و مطابق با سبک مکاتبه با نجیبان، دولتمردان و پادشاهان نوشته شده‌اند.

 

فیه مافیه اکثیری برای حیاتی جاودانه

 

بِسْمِ الله الرحْمنِ الرَّحِیمْ – رَبِّ تَّمِمْ بِالْخَیْرِ: قال النّبی علیه السّلام: شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ …

فصل اول – یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید: یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید، گفتم آخر این …

فصل دوم – گفت که شب و روز دل و جانم بخدمتست: گفت که شب و روز دل و جانم بخدمتست و ازمشغولیها و …

فصل سوم: یکی گفت که: اینجا چیزی فراموش کرده‌ام.

فصل چهارم – گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود: گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقعّ …

فصل پنجم – این سخن برای آنکس است که او بسخن محتاجست: این سخن برای آنکس است که او بسخن محتاجست که ادراک …

فصل ششم – پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود: پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود که پدر تو دایماً …

فصل هفتم – سئوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنک گفتیم: سئوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنک …

فصل هشتم – گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند: گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند و میگفت که …

فصل نهم – پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید: پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک …

فصل دهم – اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ کفتیست: اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ کفتیست و …

فصل یازدهم – مشتاقیم الا چون میدانیم که شما: مشتاقیم الا چون میدانیم که شما بمصالح خلق مشغولید …

فصل دوازدهم – قَالَ النَّبُّي عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ: قَالَ النَّبُّی عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ …

فصل سیزدهم – شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرخّ چون: شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرخّ چون یکی را بزدی …

فصل چهاردهم – در آدمی عشقی ودردی و خارخاری و تقاضایی هست: در آدمی عشقی ودردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر …

فصل پانزدهم – فرمود که هرک محبوبست خوبست: فرمود که هرک محبوبست خوبست ولاینعکس لازم نیست که …

فصل شانزدهم – نایب گفت که پیش از این کافران بت را میپرستیدند: نایب گفت که پیش از این کافران بت را میپرستیدند و …

فصل هفدهم – ابن مقری قرآن رادرست میخواند آری صورت قرآن را درست میخواند: ابن مقری قرآن رادرست میخواند آری صورت قرآن را …

فصل هیجدهم – میفرمود که تاج الدیّن قبایی را گفتند که این دانشمندان: میفرمود که تاج الدیّن قبایی را گفتند که این …

فصل نوزدهم – فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب: فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب اخلاق زن …

فصل بیستم – شریف پای سوخته گوید: شریف پای سوخته گوید

فصل بیست و یکم – الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب: الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب فی حق شیخ صلاح …

فصل بیست و دوم – فرمود که جانب توقات میباید: فرمود که جانب توقات میباید رفتن که آن طرف گرم …

فصل بیست و سوم – هرکس این عمارت را بنیتّی میکند: هرکس این عمارت را بنیتّی میکند یا برای اظهار کرم …

فصل بیست وچهارم – شخصی درآمد فرمود که محبوبست: شخصی درآمد فرمود که محبوبست و متواضع و این از …

فصل بیست وپنجم – فرمود لطفهای شما وسعیهای شما و تربیتها که میکنید: فرمود لطفهای شما وسعیهای شما و تربیتها که میکنید …

فصل بیست و ششم – از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست: از فقیر آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست که …

فصل بیست و هفتم – اوراد طالبان و سالکان ان باشد که باجتهاد و بندگی مشغول شوند: اوراد طالبان و سالکان ان باشد که باجتهاد و بندگی …

فصل بیست و هشتم – قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ: قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ من اصحاب شیخ …

فصل بیست و نهم – سری هست که بکلاه زریّن آراسته شود و سری هست: سری هست که بکلاه زریّن آراسته شود و سری هست که …

فصل سی ام – پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد: پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد …

فصل سی و یکم – صفت یقين شیخ کامل است ظنّهای نیکوی راست: صفت یقین شیخ کامل است ظنّهای نیکوی راست مریدان او …

فصل سی و دوم – وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا: وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا فَکَیْفَ …

فصل سی و سوم – دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب: دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب فقصدت …

فصل سی و چهارم – مرا عجب میآید که این حافظان چون پی نمیبرند: مرا عجب میآید که این حافظان چون پی نمیبرند از …

فصل سی و پنجم – صورت فرع عشق آمدکه بی عشق این صورت: صورت فرع عشق آمدکه بی عشق این صورت را قدر نبود …

فصل سی و ششم – فرمود از دعوی این کنیزک که کردند: فرمود از دعوی این کنیزک که کردند اگرچه دروغست پیش …

فصل سی و هفتم – مصطفی صلی اللهّ علیه و سلم باصحاب نشسته بود: مصطفی صلی اللهّ علیه و سلم باصحاب نشسته بود …

فصل سی و هشتم – حسام الدیّن ارزنجانی پیش از آنک بخدمت فقرا رسد: حسام الدیّن ارزنجانی پیش از آنک بخدمت فقرا رسد و …

فصل سی و نهم – سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی: سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی یکی را پنج …

فصل چهلم – ما همچون کاسهایم بر سر آب رفتن کاسه: ما همچون کاسهایم بر سر آب رفتن کاسه بر سر آب بحکم …

فصل چهل و یکم – این کسانی که تحصیلها کردند و در تحصیلند میپندارند: این کسانی که تحصیلها کردند و در تحصیلند میپندارند …

فصل چهل و دوم – سیف البخاری راح الى مصرکل احد یحبّ المرآة: سیف البخاری راح الی مصرکل احد یحبّ المرآة و یعشق …

فصل چهل و سوم – هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند: هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند او را اندیشهٔ …

فصل چهل و چهارم – نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف: نام آن جوان چیست؟ سیف الدین

فصل چهل و پنجم – شیخ ابراهیم عزیز درویشیست چون اورا میبینیم: شیخ ابراهیم عزیز درویشیست چون اورا میبینیم از …

فصل چهل و ششم – اَللهُّ تعالى مُریدُ للخير و الشرّ ولایرضی: اَللهُّ تعالی مُریدُ للخیر و الشرّ ولایرضی اِلاّ …

فصل چهل و هفتم – الشکرُ صیدٌ وقید النعّم اِذا سمعت: الشکرُ صیدٌ وقید النعّم اِذا سمعت صوتَ الشکر …

فصل چهل و هشتم – شخصی امامت میکردو خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً: شخصی امامت میکردو خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ …

فصل چهل و نهم – گفت ما جمله احوال آدمی را یک بیک دانستیم: گفت ما جمله احوال آدمی را یک بیک دانستیم و یک سر …

فصل پنجاهم – همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی: همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا …

فصل پنجاه و یکم – سؤال کردند از تفسير این بیت: سؤال کردند از تفسیر این بیت:

فصل پنجاه دوم – پرسیدند معنی این بیت: پرسیدند معنی این بیت: ای برادر تو همان اندیشهٔ …

فصل پنجاه و سوم – فرمود اولّ که شعر میگفتیم داعیۀ بود عظیم: فرمود اولّ که شعر میگفتیم داعیهٔ بود عظیم که موجب …

فصل پنجاه و چهارم – گفت قاضی عزاّلدیّن سلام میرساند: گفت قاضی عزاّلدیّن سلام میرساند و همواره ثنای شما و حمد شما میگوید فرمود:

فصل پنجاه و پنجم – فرمود که خاطرت خوش است و چونست: فرمود که خاطرت خوش است و چونست زیرا که خاطر عزیز …

فصل پنجاه و ششم – اکمل الدیّن گفت مولانا را عاشقم: اکمل الدیّن گفت مولانا را عاشقم ودیدار او را …

فصل پنجاه و هفتم – عارفی گفت رفتم در گلخنی تادلم بگشاید: عارفی گفت رفتم در گلخنی تادلم بگشاید که گریزگاهِ …

فصل پنجاه و هشتم – گفت که آن منجمّ میگوید که غيرافلاک: گفت که آن منجمّ میگوید که غیرافلاک و این کرهٔ …

فصل پنجاه و نهم – مَافُضِّلَ اَبُوْبَکْرٍ بِکَثْرَةِ صَلوةٍ وَصَوْمٍ وَصَدَقَةٍ وُقِرَّ بِمَافِي قَلْبِهِ: مَافُضِّلَ اَبُوْبَکْرٍ بِکَثْرَةِ صَلوةٍ …

فصل شصتم – تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند: تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند، و حکم رؤیت …

فصل شصت و یکم – بعضی گفتهاند محبّت موجب خدمتست و این چنين نیست: بعضی گفتهاند محبّت موجب خدمتست و این چنین نیست …

فصل شصت و دوم – دوستان را در دل رنجها باشد که آن بهیچ داروی خوش نشود: دوستان را در دل رنجها باشد که آن بهیچ داروی خوش …

فصل شصت و سوم – هر علمی که آن بتحصیل و کسب در دنیا حاصل شود: هر علمی که آن بتحصیل و کسب در دنیا حاصل شود آن …

فصل شصت وچهارم – اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا: اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا، زیرا …

فصل شصت و پنجم – سراج الدیّن گفت که مسئلۀ گفتم اندرون من درد کرد فرمود: سراج الدیّن گفت که مسئلهٔ گفتم اندرون من درد کرد …

فصل شصت و ششم – خَلَقَ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ آدمیان همه مظهر میطلبند: خَلَقَ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ آدمیان همه مظهر …

فصل شصت و هفتم – سُئِلَ عِیْسی عَلَیْهِ یَا رُوْحَ اللهِّ اَیُّ شَیْیءِ اَعْظَمُ: سُئِلَ عِیْسی عَلَیْهِ یَا رُوْحَ اللهِّ اَیُّ …

فصل شصت و هشتم – میان بنده و حق حجاب همين دوست و باقی حجب ازین دو ظاهر میشود: میان بنده و حق حجاب همین دوست و باقی حجب ازین دو …

فصل شصت و نهم – فرمود این که میگویند در نفس آدمی شریّ هست: فرمود این که میگویند در نفس آدمی شریّ هست که در …

فصل هفتادم – دلدارم گفت کان فلان زنده بچیست: دلدارم گفت کان فلان زنده بچیست الفرقُبین الطیور و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *